محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
44
مجمع الانساب ( فارسى )
ننمود بفرمود تا او را به قلعهء غزنين بردند . پس سبكتكين پيش مادرش آمد و بگريست و عذر خواست و گفت من خود مىدانستم كه از محمود چيزى بد نيايد اما بدگويان سر مرا بگردانيدند تا مرا در كار او متهم كردند اكنون چون او را بند كردم بدين زودى نتوانم رها كردن بايد كه هيچ كس را پيش او رها نكنى و هر روز نان و طعام او به دست خود بسازى و خود پيش او برى و حاضر باشى كه او را حاسدان بسيارند ، مبادا كسى قصدى كند و دلش خوش كن كه من خود او را باز خوانم و عطا دهم . و سبكتكين برفت و امير محمود هشت ماه در آن بند بماند بعد از آن او را بيرون آورد و بنواخت و عذر خواست و خلعت برافكند و ولايتى چند ديگر در مملكت او افزود و جماعتى را كه بدگويى او كرده بودند بخواند و گناه و دروغ برايشان درست كرد و همه را گردن زد . و امير محمود بعد از اين ملازم پدر شد و اسفهسلار و بهادر لشكر بود و هر سال به غزو هندوستان شدى و تا آخر عمر پدرش قريب صد قلعهء نامدار بود كه از هندوستان گرفته بود و سبكتكين تمامت حدود جنوبى را مثل هندوستان و كابل و زابل و سيستان و بست و غزنين همه را به امير محمود داد و گفت به استقلال تصرف مىكن . و سبكتكين را چهار پسر بود : يكى نصر كه مهتر بود مردى نامدار بود مردانه و با امير محمود دوست بود . همانا هم مادر بودند ، و يكى ديگرش از مادرى ديگر بود او را اسماعيل خواندندى . او نيز پسرى رشيد بود و نامور ، و پسرى طفل داشت نام او يوسف نهاده و او در ايام امير محمود نام گرفت و بعد از اين چند ولايت ديگر گرفته شد و چند حرب با شاه هند اتفاق افتاد و محمود مظفر شد و هندوان از امير محمود نيك ترسيدندى و كار سبكتكين چنان بزرگ شد كه پادشاه خراسان محتاج او شد چنان كه در ذكر سامانيان گفته شد . و سبكتكين را به بخارا طلب كردند و برفت با بيست هزار سوار خياره و امير محمود با وى نرفت و امير خراسان تمامت اميرى لشكر خراسان به امير محمود داد و او را در نيشابور بنشاند و سبكتكين آن فتنهء سيمجوريان بنشاند و رنجور شد و بازگشت و عزم غزنين كرد به يك منزلى غزنين كه رسيد وفات كرد در شعبان سنهء سبع و ثمانين و ثلاث مائه . مدت امارت سبكتكين بيست و چهار سال بود . و اللّه اعلم بالصواب .